زهر
نگهم را به نگاه سيهش می دوزم نفسم را ز جلای نگهش می جويم روح احساسم را به سراب نگهش می شويم در دلم می گويم وای از جور نگاه سيهش وای از نقش و نگار بدنش که مرا کرده اسير ستمش او بسان ماری نيش خود کرده فرو در قلبم من ز اين نفرت دون سر مستم نفرتی چون ديوار که ميان من و او شده همچون حايل او بر اين پندار است که بدان زهر سياه که رها ساخته است در بدنم همه هستم را کند از ريشه تباه و چه بيهوده تفکر می کرد من به آن فکر تباه اندکی خنديديم آخر او هيچ ندانست که من آن زمان کز سر شوق پای بر خاک جهان بنهادم عوض سرخی خون زردی زهر به رگهای تنم جاری بود و ندانست که اين زهر سياه سالها مأمن و مأوايم بود و نفهميد که شوق نگهم از برای هوس زهرش بود و نخواهد فهميد در شبی از شبها آنچه را در بدنم جاری کرد من به جادوی سياه سخنم به تلاطم بکشم در مغزش تا مگر کور شود پرتو چشم سيهش
نگهم را به نگاه سيهش می دوزم
نفسم را ز جلای نگهش می جويم
روح احساسم را به سراب نگهش می شويم
در دلم می گويم
وای از جور نگاه سيهش وای از نقش و نگار بدنش
که مرا کرده اسير ستمش
او بسان ماری
نيش خود کرده فرو در قلبم
من ز اين نفرت دون سر مستم
نفرتی چون ديوار که ميان من و او شده همچون حايل
او بر اين پندار است
که بدان زهر سياه
که رها ساخته است در بدنم
همه هستم را کند از ريشه تباه
و چه بيهوده تفکر می کرد
من به آن فکر تباه اندکی خنديديم
آخر او هيچ ندانست که من
آن زمان کز سر شوق
پای بر خاک جهان بنهادم
عوض سرخی خون زردی زهر به رگهای تنم جاری بود
و ندانست که اين زهر سياه
سالها مأمن و مأوايم بود
و نفهميد که شوق نگهم از برای هوس زهرش بود
و نخواهد فهميد
در شبی از شبها
آنچه را در بدنم جاری کرد
من به جادوی سياه سخنم
به تلاطم بکشم در مغزش
تا مگر کور شود پرتو چشم سيهش
+نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت22:12توسط مهدی | | سرنوشت حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيندتنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده استاينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان! +نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت18:36توسط مهدی | | زندگی زندگی مثل یک نقاشی روی بوم سفید است همواره طوری زندگی کن که با نگاه به گذشته نیاز به پاکن نداشته باشیپ ن: فروید حق داشت هر نا هنجاری ریشه در کودکی انسان دارد اینقدر در کودکی به ما گفتند "دلبندم دیشب جاتو که نقاشی نکردی!!؟" معنی این کلمه در ذهن ما بد جا افتاد حالا دیگه پاکم نمی شه باید کمپلت بشوریمش پهنش کنیم تو آفتاب +نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت11:19توسط مهدی | | بیماری تیشه را بر ریشه درختان قرار دهید، باشد هر درختی که میوه نیکو به عمل نیاورد از ریشه قطع شود پ ن: ما چند وقتی است که میوه های کرمو می دهیم اما این تبر ما یا دستش کج یا کور همش میزنه اونجایی که نباید بزنه پ ن: در سیطره دوریت چه بیهوده شیون می کند خاطره نزدیکی ها (اینو جایی دیدم) +نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت19:4توسط مهدی | | شمیم تنهایی فرزاد یه پک عمیق به سیگارش زد. ته سیگار تو دستش له شده بود. کف دستش عرق کرده بود با زحمت یه بار دیگه سعی کرد بغضش رو تو اعماق سینش دفع کنه.این کار هر بار براش سخت تر از دفعه قبل می شد. از تو آشپزخونه مریم داد زد: فرزاد بسه دیگه خستم کردی با شنیدن صدای مریم همه تنش لرزید ته مونده سیگار تو دستش شل شد سرش و بلند کرد حلقه های اشک دیدش رو محدود کرده بود. با دیدن سایه محو مریم تو آشپزخونه دوباره بغض رفته برگشت سر جاش سعی کرد حرکات مریم و دنبال کنه. واسه همین با پشت دست چشماش و مالید .دستش خیس شد. با دست پاچگی دستش رو با شلوارش خشک کرد، یه حالت عصبی غیر قابل کنترل نسبت به خیس شدن دستش پیدا کرده بود... دوباره نگاش رو به سمت مریم چرخوند تو مسیر، نگاش به صندلی روبه روی شومینه افتاد که هنوز داشت تکون می خورد وقتی تونست نگاهش و روی مریم ثابت کنه اون داشت با همون عشوه همیشگی به سمت اوپن آشپزخونه میومد. دلش لرزید، همیشه وقتی میدیدش دلش می لرزید. مریم پرسید: چایی می خوری یا نسکافه؟ بغض ته گلوش نمی ذاشت جواب بده. مریم در حالی که می خندید به سمت ته آشپزخونه راه افتاد و این دفعه با صدای بلند تری گفت: گول خوردی چایی نداریم فقط نسکافه داریم. کلوچه ام می خوری؟ بعد یه مکث کوتاه، خودش جواب داد: چه سؤال مسخره ای میارم نخواستی نخور. احساس کرد انگشتاش دارن می سوزند. به دستش نگاه کرد. سیگار نیم سوز به انتها رسیده بود.با همون وضعیت نیم سوز اون و پرت کرد سمت زیر سیگاری روی میز، سیگار افتاد روی کپه ی سیگارای جمع شده توی زیر سیگاری بعد آروم از همون بالا لیز خورد و به همراه چند ته سیگار دیگه افتاد روی میز. مریم با سینی نسکافه و ظرف کلوچه اومد توی اتاق. چند تا سرفه کرد،سینی تو دستش لرزید و استکان ها یکم لبریز شدند. رو کرد به فرزاد و گفت: خفمون کردی لعنتی باید فردا یه زنگ بزنم به اداره محیط زیست بیان درت و تخته کنن. بعد خودش شروع کرد به خندیدن، فرزاد محو تماشای مریم بود صدای خنده هاش آرامش عجیبی بهش می داد. مریم سینی رو گذاشت رو میز و نشست کنارش، آروم دستش و گذاشت روی دست مریم،دستاش گرم بودن مثه همیشه.شروع کرد به من و من کردن تا چیزی و بگه. اما مریم انگشتش و گذاشت رو لباش و آروم بهش گفت: ساکت! من همه چیز و درک می کنم.هرچی بوده گذشته، لازم نیست راجبش حرف بزنی. بعد صورتش و به صورت فرزاد نزدیک تر کرد. نگاش مثه همیشه بهش قوت قلب می داد. اونم سعی کرد صورتش و به صورت مریم نزدیک تر کنه.مریم بدون هیچ مقاومتی گذاشت بهش نزدیک بشه . لباشون آروم روی همدیگه قرار گرفت. ناگهان انگار زمان ایستاد. وقتی به خودش اومد مریم تکیه داده بود به کنج مبل و چشاش خیره بود به سقف، برای یک لحظه احساس کرد راه نفسش باز شده. با ولع خاصی هوا رو کشید توی ریه هاش، احساس زنده بودن کرد و این احساس کافی بود تا دوباره به حالت قبل برگرده. مریم زمزمه وار گفت: باید برگردی خونتون اینجا بودنت فایده ای نداره. بعد خودش بلند شد و پالتو و شالگردن فرزاد و براش آورد.فرزاد از جاش بلند شد اون نمی تونست فکر کنه، این مریم بود که هم فکر می کرد هم تصمیم می گرفت. آروم پالتوش و که تو دست مریم بود پوشید بعد مریم اومد جلوش، شالگردنش رو انداخت گردنش و پالتوشو براش مرتب کرد. پاهاش نمی تونست حرکت کنه، هر چند توانایی فکر کردن نداشت اما بدنش داشت با رفتنش مخالفت می کرد. برای چند لحظه به مریم خیره شد و ناگهان اونو سفت در آغوش گرفت. مریم به آرومی پشتش و نوازش کرد و سرشو کنار صورتش قرار داد و گفت: بهتره منو برای همیشه فراموش کنی. با شنیدن این حرف تمام وجودش آتیش گرفت مریم و رها کرد و به سمت در راه افتاد. با باز شدن در سرما و برف به داخل خونه هجوم آورد، کمی صبر کرد و صورتش و به سوی مریم چرخوند. معلوم بود کلمات به سختی دارند از دهنش بیرون میان، با صدای خفه ای گفت: من دوست داشتم... مریم لبخند ملیحی زد و گفت: می دونم عزیزم. دوباره به سمت در برگشت و این بار برای همیشه رفت. مریم نفس عمیقی کشید و به سمت شومینه رفت آروم درون صندلی راحتی جای گرفت و روی زمین به جنازه خودش که حالا توی لخته های خون غوطه ور بود خیره شد. +نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت22:30توسط مهدی | | مکان مکان به معنای فضایی است که در خیال بگنجد.اما از نظر من مکان جایی است که انسان در آن اجازه دارد زندگی کند، بمیرد و یا شاید عاشق شود... پ ن: ما هم اکنون نیازی به این تعاریف نداریم فی الحال به اندکی از این مکان ها احتیاج داریم تا در آن کار کنیم و نون زن و بچه نداشتمون رو تامین کنیمپ ن: چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم +نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت19:37توسط مهدی | | خاطره خاطرم باشد که بر سودای تو مجنون شدمخاطرم باشد از شولای تو عریان شدمخاطرم باشد که در پیشامد تکرار تو حرف های کهنه ات را یک به یک از بر شدم +نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت23:7توسط مهدی | | کت شلوار ما امروز خیلی آدم مهمی شدیم و به نقطه کمال خود در روابط اجتماعی رسیدیم ما به درجه کت شلوار پوشی مشرف شدیمپ ن: ما در کشوری زندگی می کنیم که وقتی با شلوار جین و بولیز اسپرت در یک جلسه رسمی داری صحبت می کنی حتی اگه مدرک دکتری هم داشته باشی وقتی عمله ساختمان رو به رو با کت شلوار میاد تو که بگه این ماشین نیسان مال کینه (اکثر نون ها را با فتحه بخوانید) همه حضار به احترام فرد مورد نظر بلند میشن و نطق بی ارزش شما رو قطع می کنندپ ن:بازیگر صحنه که عرصه خیال را به بازی گرفت به سوی نا کجا پر کشید +نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت20:37توسط مهدی | | روز پدر بعضی روزا می رم تو پارک می شینم بچه ها رو که بازی می کنن نگاه می کنم. دخترایی با موی طلایی و لخت* با یه وجب قد که به آدم وسوسه زندگی می دن.دلت نمی خواد یکیشون مال تو باشه بر عکس تو دلت می خواد مال یکیشون باشی،خودت، همه زندگیت. هر چند می دونی آخرش تو رو می ندازن دور و می رن پی کارشون مثه خیلی ها که قبل از این دورت انداختن مثه خیلی ها که تو دورشون انداختی.اما معمولا این شهوت غالب میشه شهوت پدر بودن...*یه چیزی تو مایه های شفت و لیس آخه دختر 3 ساله اصلن برهنه، خودتون جمع کنید به خدا قباحت دارهپ.ن: چرا روز پدر به من کادو نمی دن ای لعنت به این روزگار هر چی می خوای ملاحظه جمعیت و کنی نمی ذارنپ.ن:چه راحت همه چیز شروع شد چه سخت باقی موند چه راحت تموم شد +نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت14:48توسط مهدی | | کلاس کامپیوتر امروز رفتم کلاس کامپیوتر دوره CIW اینجوری حداقل خودم و گول می زنم که سرم گرم شده پ.ن:تصمیم دارم نیمه پر لیوان و ببینم اینجوری شاید زندگی بهتر بشه (برای همین خوشحالم که من میرم کلاس کامپیوتر به جای اینکه کلاس کامپیوتر بره تو من) پ.ن:چه ساده اراده ام که همه چیز من بود با حس نبودنت فرو ریخت +نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت18:17توسط مهدی | |
سرنوشت
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيندتنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده استاينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!
+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت18:36توسط مهدی | | زندگی زندگی مثل یک نقاشی روی بوم سفید است همواره طوری زندگی کن که با نگاه به گذشته نیاز به پاکن نداشته باشیپ ن: فروید حق داشت هر نا هنجاری ریشه در کودکی انسان دارد اینقدر در کودکی به ما گفتند "دلبندم دیشب جاتو که نقاشی نکردی!!؟" معنی این کلمه در ذهن ما بد جا افتاد حالا دیگه پاکم نمی شه باید کمپلت بشوریمش پهنش کنیم تو آفتاب +نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت11:19توسط مهدی | | بیماری تیشه را بر ریشه درختان قرار دهید، باشد هر درختی که میوه نیکو به عمل نیاورد از ریشه قطع شود پ ن: ما چند وقتی است که میوه های کرمو می دهیم اما این تبر ما یا دستش کج یا کور همش میزنه اونجایی که نباید بزنه پ ن: در سیطره دوریت چه بیهوده شیون می کند خاطره نزدیکی ها (اینو جایی دیدم) +نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت19:4توسط مهدی | | شمیم تنهایی فرزاد یه پک عمیق به سیگارش زد. ته سیگار تو دستش له شده بود. کف دستش عرق کرده بود با زحمت یه بار دیگه سعی کرد بغضش رو تو اعماق سینش دفع کنه.این کار هر بار براش سخت تر از دفعه قبل می شد. از تو آشپزخونه مریم داد زد: فرزاد بسه دیگه خستم کردی با شنیدن صدای مریم همه تنش لرزید ته مونده سیگار تو دستش شل شد سرش و بلند کرد حلقه های اشک دیدش رو محدود کرده بود. با دیدن سایه محو مریم تو آشپزخونه دوباره بغض رفته برگشت سر جاش سعی کرد حرکات مریم و دنبال کنه. واسه همین با پشت دست چشماش و مالید .دستش خیس شد. با دست پاچگی دستش رو با شلوارش خشک کرد، یه حالت عصبی غیر قابل کنترل نسبت به خیس شدن دستش پیدا کرده بود... دوباره نگاش رو به سمت مریم چرخوند تو مسیر، نگاش به صندلی روبه روی شومینه افتاد که هنوز داشت تکون می خورد وقتی تونست نگاهش و روی مریم ثابت کنه اون داشت با همون عشوه همیشگی به سمت اوپن آشپزخونه میومد. دلش لرزید، همیشه وقتی میدیدش دلش می لرزید. مریم پرسید: چایی می خوری یا نسکافه؟ بغض ته گلوش نمی ذاشت جواب بده. مریم در حالی که می خندید به سمت ته آشپزخونه راه افتاد و این دفعه با صدای بلند تری گفت: گول خوردی چایی نداریم فقط نسکافه داریم. کلوچه ام می خوری؟ بعد یه مکث کوتاه، خودش جواب داد: چه سؤال مسخره ای میارم نخواستی نخور. احساس کرد انگشتاش دارن می سوزند. به دستش نگاه کرد. سیگار نیم سوز به انتها رسیده بود.با همون وضعیت نیم سوز اون و پرت کرد سمت زیر سیگاری روی میز، سیگار افتاد روی کپه ی سیگارای جمع شده توی زیر سیگاری بعد آروم از همون بالا لیز خورد و به همراه چند ته سیگار دیگه افتاد روی میز. مریم با سینی نسکافه و ظرف کلوچه اومد توی اتاق. چند تا سرفه کرد،سینی تو دستش لرزید و استکان ها یکم لبریز شدند. رو کرد به فرزاد و گفت: خفمون کردی لعنتی باید فردا یه زنگ بزنم به اداره محیط زیست بیان درت و تخته کنن. بعد خودش شروع کرد به خندیدن، فرزاد محو تماشای مریم بود صدای خنده هاش آرامش عجیبی بهش می داد. مریم سینی رو گذاشت رو میز و نشست کنارش، آروم دستش و گذاشت روی دست مریم،دستاش گرم بودن مثه همیشه.شروع کرد به من و من کردن تا چیزی و بگه. اما مریم انگشتش و گذاشت رو لباش و آروم بهش گفت: ساکت! من همه چیز و درک می کنم.هرچی بوده گذشته، لازم نیست راجبش حرف بزنی. بعد صورتش و به صورت فرزاد نزدیک تر کرد. نگاش مثه همیشه بهش قوت قلب می داد. اونم سعی کرد صورتش و به صورت مریم نزدیک تر کنه.مریم بدون هیچ مقاومتی گذاشت بهش نزدیک بشه . لباشون آروم روی همدیگه قرار گرفت. ناگهان انگار زمان ایستاد. وقتی به خودش اومد مریم تکیه داده بود به کنج مبل و چشاش خیره بود به سقف، برای یک لحظه احساس کرد راه نفسش باز شده. با ولع خاصی هوا رو کشید توی ریه هاش، احساس زنده بودن کرد و این احساس کافی بود تا دوباره به حالت قبل برگرده. مریم زمزمه وار گفت: باید برگردی خونتون اینجا بودنت فایده ای نداره. بعد خودش بلند شد و پالتو و شالگردن فرزاد و براش آورد.فرزاد از جاش بلند شد اون نمی تونست فکر کنه، این مریم بود که هم فکر می کرد هم تصمیم می گرفت. آروم پالتوش و که تو دست مریم بود پوشید بعد مریم اومد جلوش، شالگردنش رو انداخت گردنش و پالتوشو براش مرتب کرد. پاهاش نمی تونست حرکت کنه، هر چند توانایی فکر کردن نداشت اما بدنش داشت با رفتنش مخالفت می کرد. برای چند لحظه به مریم خیره شد و ناگهان اونو سفت در آغوش گرفت. مریم به آرومی پشتش و نوازش کرد و سرشو کنار صورتش قرار داد و گفت: بهتره منو برای همیشه فراموش کنی. با شنیدن این حرف تمام وجودش آتیش گرفت مریم و رها کرد و به سمت در راه افتاد. با باز شدن در سرما و برف به داخل خونه هجوم آورد، کمی صبر کرد و صورتش و به سوی مریم چرخوند. معلوم بود کلمات به سختی دارند از دهنش بیرون میان، با صدای خفه ای گفت: من دوست داشتم... مریم لبخند ملیحی زد و گفت: می دونم عزیزم. دوباره به سمت در برگشت و این بار برای همیشه رفت. مریم نفس عمیقی کشید و به سمت شومینه رفت آروم درون صندلی راحتی جای گرفت و روی زمین به جنازه خودش که حالا توی لخته های خون غوطه ور بود خیره شد. +نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت22:30توسط مهدی | | مکان مکان به معنای فضایی است که در خیال بگنجد.اما از نظر من مکان جایی است که انسان در آن اجازه دارد زندگی کند، بمیرد و یا شاید عاشق شود... پ ن: ما هم اکنون نیازی به این تعاریف نداریم فی الحال به اندکی از این مکان ها احتیاج داریم تا در آن کار کنیم و نون زن و بچه نداشتمون رو تامین کنیمپ ن: چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم +نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت19:37توسط مهدی | | خاطره خاطرم باشد که بر سودای تو مجنون شدمخاطرم باشد از شولای تو عریان شدمخاطرم باشد که در پیشامد تکرار تو حرف های کهنه ات را یک به یک از بر شدم +نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت23:7توسط مهدی | | کت شلوار ما امروز خیلی آدم مهمی شدیم و به نقطه کمال خود در روابط اجتماعی رسیدیم ما به درجه کت شلوار پوشی مشرف شدیمپ ن: ما در کشوری زندگی می کنیم که وقتی با شلوار جین و بولیز اسپرت در یک جلسه رسمی داری صحبت می کنی حتی اگه مدرک دکتری هم داشته باشی وقتی عمله ساختمان رو به رو با کت شلوار میاد تو که بگه این ماشین نیسان مال کینه (اکثر نون ها را با فتحه بخوانید) همه حضار به احترام فرد مورد نظر بلند میشن و نطق بی ارزش شما رو قطع می کنندپ ن:بازیگر صحنه که عرصه خیال را به بازی گرفت به سوی نا کجا پر کشید +نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت20:37توسط مهدی | | روز پدر بعضی روزا می رم تو پارک می شینم بچه ها رو که بازی می کنن نگاه می کنم. دخترایی با موی طلایی و لخت* با یه وجب قد که به آدم وسوسه زندگی می دن.دلت نمی خواد یکیشون مال تو باشه بر عکس تو دلت می خواد مال یکیشون باشی،خودت، همه زندگیت. هر چند می دونی آخرش تو رو می ندازن دور و می رن پی کارشون مثه خیلی ها که قبل از این دورت انداختن مثه خیلی ها که تو دورشون انداختی.اما معمولا این شهوت غالب میشه شهوت پدر بودن...*یه چیزی تو مایه های شفت و لیس آخه دختر 3 ساله اصلن برهنه، خودتون جمع کنید به خدا قباحت دارهپ.ن: چرا روز پدر به من کادو نمی دن ای لعنت به این روزگار هر چی می خوای ملاحظه جمعیت و کنی نمی ذارنپ.ن:چه راحت همه چیز شروع شد چه سخت باقی موند چه راحت تموم شد +نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت14:48توسط مهدی | | کلاس کامپیوتر امروز رفتم کلاس کامپیوتر دوره CIW اینجوری حداقل خودم و گول می زنم که سرم گرم شده پ.ن:تصمیم دارم نیمه پر لیوان و ببینم اینجوری شاید زندگی بهتر بشه (برای همین خوشحالم که من میرم کلاس کامپیوتر به جای اینکه کلاس کامپیوتر بره تو من) پ.ن:چه ساده اراده ام که همه چیز من بود با حس نبودنت فرو ریخت +نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت18:17توسط مهدی | |
زندگی
زندگی مثل یک نقاشی روی بوم سفید است همواره طوری زندگی کن که با نگاه به گذشته نیاز به پاکن نداشته باشیپ ن: فروید حق داشت هر نا هنجاری ریشه در کودکی انسان دارد اینقدر در کودکی به ما گفتند "دلبندم دیشب جاتو که نقاشی نکردی!!؟" معنی این کلمه در ذهن ما بد جا افتاد حالا دیگه پاکم نمی شه باید کمپلت بشوریمش پهنش کنیم تو آفتاب
+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت11:19توسط مهدی | | بیماری تیشه را بر ریشه درختان قرار دهید، باشد هر درختی که میوه نیکو به عمل نیاورد از ریشه قطع شود پ ن: ما چند وقتی است که میوه های کرمو می دهیم اما این تبر ما یا دستش کج یا کور همش میزنه اونجایی که نباید بزنه پ ن: در سیطره دوریت چه بیهوده شیون می کند خاطره نزدیکی ها (اینو جایی دیدم) +نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت19:4توسط مهدی | | شمیم تنهایی فرزاد یه پک عمیق به سیگارش زد. ته سیگار تو دستش له شده بود. کف دستش عرق کرده بود با زحمت یه بار دیگه سعی کرد بغضش رو تو اعماق سینش دفع کنه.این کار هر بار براش سخت تر از دفعه قبل می شد. از تو آشپزخونه مریم داد زد: فرزاد بسه دیگه خستم کردی با شنیدن صدای مریم همه تنش لرزید ته مونده سیگار تو دستش شل شد سرش و بلند کرد حلقه های اشک دیدش رو محدود کرده بود. با دیدن سایه محو مریم تو آشپزخونه دوباره بغض رفته برگشت سر جاش سعی کرد حرکات مریم و دنبال کنه. واسه همین با پشت دست چشماش و مالید .دستش خیس شد. با دست پاچگی دستش رو با شلوارش خشک کرد، یه حالت عصبی غیر قابل کنترل نسبت به خیس شدن دستش پیدا کرده بود... دوباره نگاش رو به سمت مریم چرخوند تو مسیر، نگاش به صندلی روبه روی شومینه افتاد که هنوز داشت تکون می خورد وقتی تونست نگاهش و روی مریم ثابت کنه اون داشت با همون عشوه همیشگی به سمت اوپن آشپزخونه میومد. دلش لرزید، همیشه وقتی میدیدش دلش می لرزید. مریم پرسید: چایی می خوری یا نسکافه؟ بغض ته گلوش نمی ذاشت جواب بده. مریم در حالی که می خندید به سمت ته آشپزخونه راه افتاد و این دفعه با صدای بلند تری گفت: گول خوردی چایی نداریم فقط نسکافه داریم. کلوچه ام می خوری؟ بعد یه مکث کوتاه، خودش جواب داد: چه سؤال مسخره ای میارم نخواستی نخور. احساس کرد انگشتاش دارن می سوزند. به دستش نگاه کرد. سیگار نیم سوز به انتها رسیده بود.با همون وضعیت نیم سوز اون و پرت کرد سمت زیر سیگاری روی میز، سیگار افتاد روی کپه ی سیگارای جمع شده توی زیر سیگاری بعد آروم از همون بالا لیز خورد و به همراه چند ته سیگار دیگه افتاد روی میز. مریم با سینی نسکافه و ظرف کلوچه اومد توی اتاق. چند تا سرفه کرد،سینی تو دستش لرزید و استکان ها یکم لبریز شدند. رو کرد به فرزاد و گفت: خفمون کردی لعنتی باید فردا یه زنگ بزنم به اداره محیط زیست بیان درت و تخته کنن. بعد خودش شروع کرد به خندیدن، فرزاد محو تماشای مریم بود صدای خنده هاش آرامش عجیبی بهش می داد. مریم سینی رو گذاشت رو میز و نشست کنارش، آروم دستش و گذاشت روی دست مریم،دستاش گرم بودن مثه همیشه.شروع کرد به من و من کردن تا چیزی و بگه. اما مریم انگشتش و گذاشت رو لباش و آروم بهش گفت: ساکت! من همه چیز و درک می کنم.هرچی بوده گذشته، لازم نیست راجبش حرف بزنی. بعد صورتش و به صورت فرزاد نزدیک تر کرد. نگاش مثه همیشه بهش قوت قلب می داد. اونم سعی کرد صورتش و به صورت مریم نزدیک تر کنه.مریم بدون هیچ مقاومتی گذاشت بهش نزدیک بشه . لباشون آروم روی همدیگه قرار گرفت. ناگهان انگار زمان ایستاد. وقتی به خودش اومد مریم تکیه داده بود به کنج مبل و چشاش خیره بود به سقف، برای یک لحظه احساس کرد راه نفسش باز شده. با ولع خاصی هوا رو کشید توی ریه هاش، احساس زنده بودن کرد و این احساس کافی بود تا دوباره به حالت قبل برگرده. مریم زمزمه وار گفت: باید برگردی خونتون اینجا بودنت فایده ای نداره. بعد خودش بلند شد و پالتو و شالگردن فرزاد و براش آورد.فرزاد از جاش بلند شد اون نمی تونست فکر کنه، این مریم بود که هم فکر می کرد هم تصمیم می گرفت. آروم پالتوش و که تو دست مریم بود پوشید بعد مریم اومد جلوش، شالگردنش رو انداخت گردنش و پالتوشو براش مرتب کرد. پاهاش نمی تونست حرکت کنه، هر چند توانایی فکر کردن نداشت اما بدنش داشت با رفتنش مخالفت می کرد. برای چند لحظه به مریم خیره شد و ناگهان اونو سفت در آغوش گرفت. مریم به آرومی پشتش و نوازش کرد و سرشو کنار صورتش قرار داد و گفت: بهتره منو برای همیشه فراموش کنی. با شنیدن این حرف تمام وجودش آتیش گرفت مریم و رها کرد و به سمت در راه افتاد. با باز شدن در سرما و برف به داخل خونه هجوم آورد، کمی صبر کرد و صورتش و به سوی مریم چرخوند. معلوم بود کلمات به سختی دارند از دهنش بیرون میان، با صدای خفه ای گفت: من دوست داشتم... مریم لبخند ملیحی زد و گفت: می دونم عزیزم. دوباره به سمت در برگشت و این بار برای همیشه رفت. مریم نفس عمیقی کشید و به سمت شومینه رفت آروم درون صندلی راحتی جای گرفت و روی زمین به جنازه خودش که حالا توی لخته های خون غوطه ور بود خیره شد. +نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت22:30توسط مهدی | | مکان مکان به معنای فضایی است که در خیال بگنجد.اما از نظر من مکان جایی است که انسان در آن اجازه دارد زندگی کند، بمیرد و یا شاید عاشق شود... پ ن: ما هم اکنون نیازی به این تعاریف نداریم فی الحال به اندکی از این مکان ها احتیاج داریم تا در آن کار کنیم و نون زن و بچه نداشتمون رو تامین کنیمپ ن: چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم +نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت19:37توسط مهدی | | خاطره خاطرم باشد که بر سودای تو مجنون شدمخاطرم باشد از شولای تو عریان شدمخاطرم باشد که در پیشامد تکرار تو حرف های کهنه ات را یک به یک از بر شدم +نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت23:7توسط مهدی | | کت شلوار ما امروز خیلی آدم مهمی شدیم و به نقطه کمال خود در روابط اجتماعی رسیدیم ما به درجه کت شلوار پوشی مشرف شدیمپ ن: ما در کشوری زندگی می کنیم که وقتی با شلوار جین و بولیز اسپرت در یک جلسه رسمی داری صحبت می کنی حتی اگه مدرک دکتری هم داشته باشی وقتی عمله ساختمان رو به رو با کت شلوار میاد تو که بگه این ماشین نیسان مال کینه (اکثر نون ها را با فتحه بخوانید) همه حضار به احترام فرد مورد نظر بلند میشن و نطق بی ارزش شما رو قطع می کنندپ ن:بازیگر صحنه که عرصه خیال را به بازی گرفت به سوی نا کجا پر کشید +نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت20:37توسط مهدی | | روز پدر بعضی روزا می رم تو پارک می شینم بچه ها رو که بازی می کنن نگاه می کنم. دخترایی با موی طلایی و لخت* با یه وجب قد که به آدم وسوسه زندگی می دن.دلت نمی خواد یکیشون مال تو باشه بر عکس تو دلت می خواد مال یکیشون باشی،خودت، همه زندگیت. هر چند می دونی آخرش تو رو می ندازن دور و می رن پی کارشون مثه خیلی ها که قبل از این دورت انداختن مثه خیلی ها که تو دورشون انداختی.اما معمولا این شهوت غالب میشه شهوت پدر بودن...*یه چیزی تو مایه های شفت و لیس آخه دختر 3 ساله اصلن برهنه، خودتون جمع کنید به خدا قباحت دارهپ.ن: چرا روز پدر به من کادو نمی دن ای لعنت به این روزگار هر چی می خوای ملاحظه جمعیت و کنی نمی ذارنپ.ن:چه راحت همه چیز شروع شد چه سخت باقی موند چه راحت تموم شد +نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت14:48توسط مهدی | | کلاس کامپیوتر امروز رفتم کلاس کامپیوتر دوره CIW اینجوری حداقل خودم و گول می زنم که سرم گرم شده پ.ن:تصمیم دارم نیمه پر لیوان و ببینم اینجوری شاید زندگی بهتر بشه (برای همین خوشحالم که من میرم کلاس کامپیوتر به جای اینکه کلاس کامپیوتر بره تو من) پ.ن:چه ساده اراده ام که همه چیز من بود با حس نبودنت فرو ریخت +نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت18:17توسط مهدی | |
بیماری
تیشه را بر ریشه درختان قرار دهید، باشد هر درختی که میوه نیکو به عمل نیاورد از ریشه قطع شود پ ن: ما چند وقتی است که میوه های کرمو می دهیم اما این تبر ما یا دستش کج یا کور همش میزنه اونجایی که نباید بزنه پ ن: در سیطره دوریت چه بیهوده شیون می کند خاطره نزدیکی ها (اینو جایی دیدم)
+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت19:4توسط مهدی | | شمیم تنهایی فرزاد یه پک عمیق به سیگارش زد. ته سیگار تو دستش له شده بود. کف دستش عرق کرده بود با زحمت یه بار دیگه سعی کرد بغضش رو تو اعماق سینش دفع کنه.این کار هر بار براش سخت تر از دفعه قبل می شد. از تو آشپزخونه مریم داد زد: فرزاد بسه دیگه خستم کردی با شنیدن صدای مریم همه تنش لرزید ته مونده سیگار تو دستش شل شد سرش و بلند کرد حلقه های اشک دیدش رو محدود کرده بود. با دیدن سایه محو مریم تو آشپزخونه دوباره بغض رفته برگشت سر جاش سعی کرد حرکات مریم و دنبال کنه. واسه همین با پشت دست چشماش و مالید .دستش خیس شد. با دست پاچگی دستش رو با شلوارش خشک کرد، یه حالت عصبی غیر قابل کنترل نسبت به خیس شدن دستش پیدا کرده بود... دوباره نگاش رو به سمت مریم چرخوند تو مسیر، نگاش به صندلی روبه روی شومینه افتاد که هنوز داشت تکون می خورد وقتی تونست نگاهش و روی مریم ثابت کنه اون داشت با همون عشوه همیشگی به سمت اوپن آشپزخونه میومد. دلش لرزید، همیشه وقتی میدیدش دلش می لرزید. مریم پرسید: چایی می خوری یا نسکافه؟ بغض ته گلوش نمی ذاشت جواب بده. مریم در حالی که می خندید به سمت ته آشپزخونه راه افتاد و این دفعه با صدای بلند تری گفت: گول خوردی چایی نداریم فقط نسکافه داریم. کلوچه ام می خوری؟ بعد یه مکث کوتاه، خودش جواب داد: چه سؤال مسخره ای میارم نخواستی نخور. احساس کرد انگشتاش دارن می سوزند. به دستش نگاه کرد. سیگار نیم سوز به انتها رسیده بود.با همون وضعیت نیم سوز اون و پرت کرد سمت زیر سیگاری روی میز، سیگار افتاد روی کپه ی سیگارای جمع شده توی زیر سیگاری بعد آروم از همون بالا لیز خورد و به همراه چند ته سیگار دیگه افتاد روی میز. مریم با سینی نسکافه و ظرف کلوچه اومد توی اتاق. چند تا سرفه کرد،سینی تو دستش لرزید و استکان ها یکم لبریز شدند. رو کرد به فرزاد و گفت: خفمون کردی لعنتی باید فردا یه زنگ بزنم به اداره محیط زیست بیان درت و تخته کنن. بعد خودش شروع کرد به خندیدن، فرزاد محو تماشای مریم بود صدای خنده هاش آرامش عجیبی بهش می داد. مریم سینی رو گذاشت رو میز و نشست کنارش، آروم دستش و گذاشت روی دست مریم،دستاش گرم بودن مثه همیشه.شروع کرد به من و من کردن تا چیزی و بگه. اما مریم انگشتش و گذاشت رو لباش و آروم بهش گفت: ساکت! من همه چیز و درک می کنم.هرچی بوده گذشته، لازم نیست راجبش حرف بزنی. بعد صورتش و به صورت فرزاد نزدیک تر کرد. نگاش مثه همیشه بهش قوت قلب می داد. اونم سعی کرد صورتش و به صورت مریم نزدیک تر کنه.مریم بدون هیچ مقاومتی گذاشت بهش نزدیک بشه . لباشون آروم روی همدیگه قرار گرفت. ناگهان انگار زمان ایستاد. وقتی به خودش اومد مریم تکیه داده بود به کنج مبل و چشاش خیره بود به سقف، برای یک لحظه احساس کرد راه نفسش باز شده. با ولع خاصی هوا رو کشید توی ریه هاش، احساس زنده بودن کرد و این احساس کافی بود تا دوباره به حالت قبل برگرده. مریم زمزمه وار گفت: باید برگردی خونتون اینجا بودنت فایده ای نداره. بعد خودش بلند شد و پالتو و شالگردن فرزاد و براش آورد.فرزاد از جاش بلند شد اون نمی تونست فکر کنه، این مریم بود که هم فکر می کرد هم تصمیم می گرفت. آروم پالتوش و که تو دست مریم بود پوشید بعد مریم اومد جلوش، شالگردنش رو انداخت گردنش و پالتوشو براش مرتب کرد. پاهاش نمی تونست حرکت کنه، هر چند توانایی فکر کردن نداشت اما بدنش داشت با رفتنش مخالفت می کرد. برای چند لحظه به مریم خیره شد و ناگهان اونو سفت در آغوش گرفت. مریم به آرومی پشتش و نوازش کرد و سرشو کنار صورتش قرار داد و گفت: بهتره منو برای همیشه فراموش کنی. با شنیدن این حرف تمام وجودش آتیش گرفت مریم و رها کرد و به سمت در راه افتاد. با باز شدن در سرما و برف به داخل خونه هجوم آورد، کمی صبر کرد و صورتش و به سوی مریم چرخوند. معلوم بود کلمات به سختی دارند از دهنش بیرون میان، با صدای خفه ای گفت: من دوست داشتم... مریم لبخند ملیحی زد و گفت: می دونم عزیزم. دوباره به سمت در برگشت و این بار برای همیشه رفت. مریم نفس عمیقی کشید و به سمت شومینه رفت آروم درون صندلی راحتی جای گرفت و روی زمین به جنازه خودش که حالا توی لخته های خون غوطه ور بود خیره شد. +نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت22:30توسط مهدی | | مکان مکان به معنای فضایی است که در خیال بگنجد.اما از نظر من مکان جایی است که انسان در آن اجازه دارد زندگی کند، بمیرد و یا شاید عاشق شود... پ ن: ما هم اکنون نیازی به این تعاریف نداریم فی الحال به اندکی از این مکان ها احتیاج داریم تا در آن کار کنیم و نون زن و بچه نداشتمون رو تامین کنیمپ ن: چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم +نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت19:37توسط مهدی | | خاطره خاطرم باشد که بر سودای تو مجنون شدمخاطرم باشد از شولای تو عریان شدمخاطرم باشد که در پیشامد تکرار تو حرف های کهنه ات را یک به یک از بر شدم +نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت23:7توسط مهدی | | کت شلوار ما امروز خیلی آدم مهمی شدیم و به نقطه کمال خود در روابط اجتماعی رسیدیم ما به درجه کت شلوار پوشی مشرف شدیمپ ن: ما در کشوری زندگی می کنیم که وقتی با شلوار جین و بولیز اسپرت در یک جلسه رسمی داری صحبت می کنی حتی اگه مدرک دکتری هم داشته باشی وقتی عمله ساختمان رو به رو با کت شلوار میاد تو که بگه این ماشین نیسان مال کینه (اکثر نون ها را با فتحه بخوانید) همه حضار به احترام فرد مورد نظر بلند میشن و نطق بی ارزش شما رو قطع می کنندپ ن:بازیگر صحنه که عرصه خیال را به بازی گرفت به سوی نا کجا پر کشید +نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت20:37توسط مهدی | | روز پدر بعضی روزا می رم تو پارک می شینم بچه ها رو که بازی می کنن نگاه می کنم. دخترایی با موی طلایی و لخت* با یه وجب قد که به آدم وسوسه زندگی می دن.دلت نمی خواد یکیشون مال تو باشه بر عکس تو دلت می خواد مال یکیشون باشی،خودت، همه زندگیت. هر چند می دونی آخرش تو رو می ندازن دور و می رن پی کارشون مثه خیلی ها که قبل از این دورت انداختن مثه خیلی ها که تو دورشون انداختی.اما معمولا این شهوت غالب میشه شهوت پدر بودن...*یه چیزی تو مایه های شفت و لیس آخه دختر 3 ساله اصلن برهنه، خودتون جمع کنید به خدا قباحت دارهپ.ن: چرا روز پدر به من کادو نمی دن ای لعنت به این روزگار هر چی می خوای ملاحظه جمعیت و کنی نمی ذارنپ.ن:چه راحت همه چیز شروع شد چه سخت باقی موند چه راحت تموم شد +نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت14:48توسط مهدی | | کلاس کامپیوتر امروز رفتم کلاس کامپیوتر دوره CIW اینجوری حداقل خودم و گول می زنم که سرم گرم شده پ.ن:تصمیم دارم نیمه پر لیوان و ببینم اینجوری شاید زندگی بهتر بشه (برای همین خوشحالم که من میرم کلاس کامپیوتر به جای اینکه کلاس کامپیوتر بره تو من) پ.ن:چه ساده اراده ام که همه چیز من بود با حس نبودنت فرو ریخت +نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت18:17توسط مهدی | |
شمیم تنهایی
فرزاد یه پک عمیق به سیگارش زد. ته سیگار تو دستش له شده بود. کف دستش عرق کرده بود با زحمت یه بار دیگه سعی کرد بغضش رو تو اعماق سینش دفع کنه.این کار هر بار براش سخت تر از دفعه قبل می شد. از تو آشپزخونه مریم داد زد: فرزاد بسه دیگه خستم کردی با شنیدن صدای مریم همه تنش لرزید ته مونده سیگار تو دستش شل شد سرش و بلند کرد حلقه های اشک دیدش رو محدود کرده بود. با دیدن سایه محو مریم تو آشپزخونه دوباره بغض رفته برگشت سر جاش سعی کرد حرکات مریم و دنبال کنه. واسه همین با پشت دست چشماش و مالید .دستش خیس شد. با دست پاچگی دستش رو با شلوارش خشک کرد، یه حالت عصبی غیر قابل کنترل نسبت به خیس شدن دستش پیدا کرده بود... دوباره نگاش رو به سمت مریم چرخوند تو مسیر، نگاش به صندلی روبه روی شومینه افتاد که هنوز داشت تکون می خورد وقتی تونست نگاهش و روی مریم ثابت کنه اون داشت با همون عشوه همیشگی به سمت اوپن آشپزخونه میومد. دلش لرزید، همیشه وقتی میدیدش دلش می لرزید. مریم پرسید: چایی می خوری یا نسکافه؟ بغض ته گلوش نمی ذاشت جواب بده. مریم در حالی که می خندید به سمت ته آشپزخونه راه افتاد و این دفعه با صدای بلند تری گفت: گول خوردی چایی نداریم فقط نسکافه داریم. کلوچه ام می خوری؟ بعد یه مکث کوتاه، خودش جواب داد: چه سؤال مسخره ای میارم نخواستی نخور. احساس کرد انگشتاش دارن می سوزند. به دستش نگاه کرد. سیگار نیم سوز به انتها رسیده بود.با همون وضعیت نیم سوز اون و پرت کرد سمت زیر سیگاری روی میز، سیگار افتاد روی کپه ی سیگارای جمع شده توی زیر سیگاری بعد آروم از همون بالا لیز خورد و به همراه چند ته سیگار دیگه افتاد روی میز. مریم با سینی نسکافه و ظرف کلوچه اومد توی اتاق. چند تا سرفه کرد،سینی تو دستش لرزید و استکان ها یکم لبریز شدند. رو کرد به فرزاد و گفت: خفمون کردی لعنتی باید فردا یه زنگ بزنم به اداره محیط زیست بیان درت و تخته کنن. بعد خودش شروع کرد به خندیدن، فرزاد محو تماشای مریم بود صدای خنده هاش آرامش عجیبی بهش می داد. مریم سینی رو گذاشت رو میز و نشست کنارش، آروم دستش و گذاشت روی دست مریم،دستاش گرم بودن مثه همیشه.شروع کرد به من و من کردن تا چیزی و بگه. اما مریم انگشتش و گذاشت رو لباش و آروم بهش گفت: ساکت! من همه چیز و درک می کنم.هرچی بوده گذشته، لازم نیست راجبش حرف بزنی. بعد صورتش و به صورت فرزاد نزدیک تر کرد. نگاش مثه همیشه بهش قوت قلب می داد. اونم سعی کرد صورتش و به صورت مریم نزدیک تر کنه.مریم بدون هیچ مقاومتی گذاشت بهش نزدیک بشه . لباشون آروم روی همدیگه قرار گرفت. ناگهان انگار زمان ایستاد. وقتی به خودش اومد مریم تکیه داده بود به کنج مبل و چشاش خیره بود به سقف، برای یک لحظه احساس کرد راه نفسش باز شده. با ولع خاصی هوا رو کشید توی ریه هاش، احساس زنده بودن کرد و این احساس کافی بود تا دوباره به حالت قبل برگرده. مریم زمزمه وار گفت: باید برگردی خونتون اینجا بودنت فایده ای نداره. بعد خودش بلند شد و پالتو و شالگردن فرزاد و براش آورد.فرزاد از جاش بلند شد اون نمی تونست فکر کنه، این مریم بود که هم فکر می کرد هم تصمیم می گرفت. آروم پالتوش و که تو دست مریم بود پوشید بعد مریم اومد جلوش، شالگردنش رو انداخت گردنش و پالتوشو براش مرتب کرد. پاهاش نمی تونست حرکت کنه، هر چند توانایی فکر کردن نداشت اما بدنش داشت با رفتنش مخالفت می کرد. برای چند لحظه به مریم خیره شد و ناگهان اونو سفت در آغوش گرفت. مریم به آرومی پشتش و نوازش کرد و سرشو کنار صورتش قرار داد و گفت: بهتره منو برای همیشه فراموش کنی. با شنیدن این حرف تمام وجودش آتیش گرفت مریم و رها کرد و به سمت در راه افتاد. با باز شدن در سرما و برف به داخل خونه هجوم آورد، کمی صبر کرد و صورتش و به سوی مریم چرخوند. معلوم بود کلمات به سختی دارند از دهنش بیرون میان، با صدای خفه ای گفت: من دوست داشتم... مریم لبخند ملیحی زد و گفت: می دونم عزیزم. دوباره به سمت در برگشت و این بار برای همیشه رفت. مریم نفس عمیقی کشید و به سمت شومینه رفت آروم درون صندلی راحتی جای گرفت و روی زمین به جنازه خودش که حالا توی لخته های خون غوطه ور بود خیره شد.
فرزاد یه پک عمیق به سیگارش زد. ته سیگار تو دستش له شده بود. کف دستش عرق کرده بود با زحمت یه بار دیگه سعی کرد بغضش رو تو اعماق سینش دفع کنه.این کار هر بار براش سخت تر از دفعه قبل می شد.
از تو آشپزخونه مریم داد زد: فرزاد بسه دیگه خستم کردی
با شنیدن صدای مریم همه تنش لرزید ته مونده سیگار تو دستش شل شد سرش و بلند کرد حلقه های اشک دیدش رو محدود کرده بود. با دیدن سایه محو مریم تو آشپزخونه دوباره بغض رفته برگشت سر جاش سعی کرد حرکات مریم و دنبال کنه. واسه همین با پشت دست چشماش و مالید .دستش خیس شد. با دست پاچگی دستش رو با شلوارش خشک کرد، یه حالت عصبی غیر قابل کنترل نسبت به خیس شدن دستش پیدا کرده بود...
دوباره نگاش رو به سمت مریم چرخوند تو مسیر، نگاش به صندلی روبه روی شومینه افتاد که هنوز داشت تکون می خورد وقتی تونست نگاهش و روی مریم ثابت کنه اون داشت با همون عشوه همیشگی به سمت اوپن آشپزخونه میومد. دلش لرزید، همیشه وقتی میدیدش دلش می لرزید.
مریم پرسید: چایی می خوری یا نسکافه؟
بغض ته گلوش نمی ذاشت جواب بده.
مریم در حالی که می خندید به سمت ته آشپزخونه راه افتاد و این دفعه با صدای بلند تری گفت: گول خوردی چایی نداریم فقط نسکافه داریم. کلوچه ام می خوری؟
بعد یه مکث کوتاه، خودش جواب داد: چه سؤال مسخره ای میارم نخواستی نخور.
احساس کرد انگشتاش دارن می سوزند. به دستش نگاه کرد. سیگار نیم سوز به انتها رسیده بود.با همون وضعیت نیم سوز اون و پرت کرد سمت زیر سیگاری روی میز، سیگار افتاد روی کپه ی سیگارای جمع شده توی زیر سیگاری بعد آروم از همون بالا لیز خورد و به همراه چند ته سیگار دیگه افتاد روی میز.
مریم با سینی نسکافه و ظرف کلوچه اومد توی اتاق. چند تا سرفه کرد،سینی تو دستش لرزید و استکان ها یکم لبریز شدند.
رو کرد به فرزاد و گفت: خفمون کردی لعنتی باید فردا یه زنگ بزنم به اداره محیط زیست بیان درت و تخته کنن.
بعد خودش شروع کرد به خندیدن، فرزاد محو تماشای مریم بود صدای خنده هاش آرامش عجیبی بهش می داد.
مریم سینی رو گذاشت رو میز و نشست کنارش، آروم دستش و گذاشت روی دست مریم،دستاش گرم بودن مثه همیشه.شروع کرد به من و من کردن تا چیزی و بگه.
اما مریم انگشتش و گذاشت رو لباش و آروم بهش گفت: ساکت! من همه چیز و درک می کنم.هرچی بوده گذشته، لازم نیست راجبش حرف بزنی.
بعد صورتش و به صورت فرزاد نزدیک تر کرد. نگاش مثه همیشه بهش قوت قلب می داد. اونم سعی کرد صورتش و به صورت مریم نزدیک تر کنه.مریم بدون هیچ مقاومتی گذاشت بهش نزدیک بشه . لباشون آروم روی همدیگه قرار گرفت. ناگهان انگار زمان ایستاد.
وقتی به خودش اومد مریم تکیه داده بود به کنج مبل و چشاش خیره بود به سقف، برای یک لحظه احساس کرد راه نفسش باز شده. با ولع خاصی هوا رو کشید توی ریه هاش، احساس زنده بودن کرد و این احساس کافی بود تا دوباره به حالت قبل برگرده.
مریم زمزمه وار گفت: باید برگردی خونتون اینجا بودنت فایده ای نداره.
بعد خودش بلند شد و پالتو و شالگردن فرزاد و براش آورد.فرزاد از جاش بلند شد اون نمی تونست فکر کنه، این مریم بود که هم فکر می کرد هم تصمیم می گرفت. آروم پالتوش و که تو دست مریم بود پوشید بعد مریم اومد جلوش، شالگردنش رو انداخت گردنش و پالتوشو براش مرتب کرد.
پاهاش نمی تونست حرکت کنه، هر چند توانایی فکر کردن نداشت اما بدنش داشت با رفتنش مخالفت می کرد. برای چند لحظه به مریم خیره شد و ناگهان اونو سفت در آغوش گرفت.
مریم به آرومی پشتش و نوازش کرد و سرشو کنار صورتش قرار داد و گفت: بهتره منو برای همیشه فراموش کنی.
با شنیدن این حرف تمام وجودش آتیش گرفت مریم و رها کرد و به سمت در راه افتاد. با باز شدن در سرما و برف به داخل خونه هجوم آورد، کمی صبر کرد و صورتش و به سوی مریم چرخوند. معلوم بود کلمات به سختی دارند از دهنش بیرون میان، با صدای خفه ای گفت: من دوست داشتم...
مریم لبخند ملیحی زد و گفت: می دونم عزیزم.
دوباره به سمت در برگشت و این بار برای همیشه رفت.
مریم نفس عمیقی کشید و به سمت شومینه رفت آروم درون صندلی راحتی جای گرفت و روی زمین به جنازه خودش که حالا توی لخته های خون غوطه ور بود خیره شد.
+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت22:30توسط مهدی | | مکان مکان به معنای فضایی است که در خیال بگنجد.اما از نظر من مکان جایی است که انسان در آن اجازه دارد زندگی کند، بمیرد و یا شاید عاشق شود... پ ن: ما هم اکنون نیازی به این تعاریف نداریم فی الحال به اندکی از این مکان ها احتیاج داریم تا در آن کار کنیم و نون زن و بچه نداشتمون رو تامین کنیمپ ن: چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم +نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت19:37توسط مهدی | | خاطره خاطرم باشد که بر سودای تو مجنون شدمخاطرم باشد از شولای تو عریان شدمخاطرم باشد که در پیشامد تکرار تو حرف های کهنه ات را یک به یک از بر شدم +نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت23:7توسط مهدی | | کت شلوار ما امروز خیلی آدم مهمی شدیم و به نقطه کمال خود در روابط اجتماعی رسیدیم ما به درجه کت شلوار پوشی مشرف شدیمپ ن: ما در کشوری زندگی می کنیم که وقتی با شلوار جین و بولیز اسپرت در یک جلسه رسمی داری صحبت می کنی حتی اگه مدرک دکتری هم داشته باشی وقتی عمله ساختمان رو به رو با کت شلوار میاد تو که بگه این ماشین نیسان مال کینه (اکثر نون ها را با فتحه بخوانید) همه حضار به احترام فرد مورد نظر بلند میشن و نطق بی ارزش شما رو قطع می کنندپ ن:بازیگر صحنه که عرصه خیال را به بازی گرفت به سوی نا کجا پر کشید +نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت20:37توسط مهدی | | روز پدر بعضی روزا می رم تو پارک می شینم بچه ها رو که بازی می کنن نگاه می کنم. دخترایی با موی طلایی و لخت* با یه وجب قد که به آدم وسوسه زندگی می دن.دلت نمی خواد یکیشون مال تو باشه بر عکس تو دلت می خواد مال یکیشون باشی،خودت، همه زندگیت. هر چند می دونی آخرش تو رو می ندازن دور و می رن پی کارشون مثه خیلی ها که قبل از این دورت انداختن مثه خیلی ها که تو دورشون انداختی.اما معمولا این شهوت غالب میشه شهوت پدر بودن...*یه چیزی تو مایه های شفت و لیس آخه دختر 3 ساله اصلن برهنه، خودتون جمع کنید به خدا قباحت دارهپ.ن: چرا روز پدر به من کادو نمی دن ای لعنت به این روزگار هر چی می خوای ملاحظه جمعیت و کنی نمی ذارنپ.ن:چه راحت همه چیز شروع شد چه سخت باقی موند چه راحت تموم شد +نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت14:48توسط مهدی | | کلاس کامپیوتر امروز رفتم کلاس کامپیوتر دوره CIW اینجوری حداقل خودم و گول می زنم که سرم گرم شده پ.ن:تصمیم دارم نیمه پر لیوان و ببینم اینجوری شاید زندگی بهتر بشه (برای همین خوشحالم که من میرم کلاس کامپیوتر به جای اینکه کلاس کامپیوتر بره تو من) پ.ن:چه ساده اراده ام که همه چیز من بود با حس نبودنت فرو ریخت +نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت18:17توسط مهدی | |
مکان
مکان به معنای فضایی است که در خیال بگنجد.اما از نظر من مکان جایی است که انسان در آن اجازه دارد زندگی کند، بمیرد و یا شاید عاشق شود... پ ن: ما هم اکنون نیازی به این تعاریف نداریم فی الحال به اندکی از این مکان ها احتیاج داریم تا در آن کار کنیم و نون زن و بچه نداشتمون رو تامین کنیمپ ن: چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
+نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت19:37توسط مهدی | | خاطره خاطرم باشد که بر سودای تو مجنون شدمخاطرم باشد از شولای تو عریان شدمخاطرم باشد که در پیشامد تکرار تو حرف های کهنه ات را یک به یک از بر شدم +نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت23:7توسط مهدی | | کت شلوار ما امروز خیلی آدم مهمی شدیم و به نقطه کمال خود در روابط اجتماعی رسیدیم ما به درجه کت شلوار پوشی مشرف شدیمپ ن: ما در کشوری زندگی می کنیم که وقتی با شلوار جین و بولیز اسپرت در یک جلسه رسمی داری صحبت می کنی حتی اگه مدرک دکتری هم داشته باشی وقتی عمله ساختمان رو به رو با کت شلوار میاد تو که بگه این ماشین نیسان مال کینه (اکثر نون ها را با فتحه بخوانید) همه حضار به احترام فرد مورد نظر بلند میشن و نطق بی ارزش شما رو قطع می کنندپ ن:بازیگر صحنه که عرصه خیال را به بازی گرفت به سوی نا کجا پر کشید +نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت20:37توسط مهدی | | روز پدر بعضی روزا می رم تو پارک می شینم بچه ها رو که بازی می کنن نگاه می کنم. دخترایی با موی طلایی و لخت* با یه وجب قد که به آدم وسوسه زندگی می دن.دلت نمی خواد یکیشون مال تو باشه بر عکس تو دلت می خواد مال یکیشون باشی،خودت، همه زندگیت. هر چند می دونی آخرش تو رو می ندازن دور و می رن پی کارشون مثه خیلی ها که قبل از این دورت انداختن مثه خیلی ها که تو دورشون انداختی.اما معمولا این شهوت غالب میشه شهوت پدر بودن...*یه چیزی تو مایه های شفت و لیس آخه دختر 3 ساله اصلن برهنه، خودتون جمع کنید به خدا قباحت دارهپ.ن: چرا روز پدر به من کادو نمی دن ای لعنت به این روزگار هر چی می خوای ملاحظه جمعیت و کنی نمی ذارنپ.ن:چه راحت همه چیز شروع شد چه سخت باقی موند چه راحت تموم شد +نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت14:48توسط مهدی | | کلاس کامپیوتر امروز رفتم کلاس کامپیوتر دوره CIW اینجوری حداقل خودم و گول می زنم که سرم گرم شده پ.ن:تصمیم دارم نیمه پر لیوان و ببینم اینجوری شاید زندگی بهتر بشه (برای همین خوشحالم که من میرم کلاس کامپیوتر به جای اینکه کلاس کامپیوتر بره تو من) پ.ن:چه ساده اراده ام که همه چیز من بود با حس نبودنت فرو ریخت +نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت18:17توسط مهدی | |
خاطره
خاطرم باشد که بر سودای تو مجنون شدمخاطرم باشد از شولای تو عریان شدمخاطرم باشد که در پیشامد تکرار تو حرف های کهنه ات را یک به یک از بر شدم
+نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت23:7توسط مهدی | | کت شلوار ما امروز خیلی آدم مهمی شدیم و به نقطه کمال خود در روابط اجتماعی رسیدیم ما به درجه کت شلوار پوشی مشرف شدیمپ ن: ما در کشوری زندگی می کنیم که وقتی با شلوار جین و بولیز اسپرت در یک جلسه رسمی داری صحبت می کنی حتی اگه مدرک دکتری هم داشته باشی وقتی عمله ساختمان رو به رو با کت شلوار میاد تو که بگه این ماشین نیسان مال کینه (اکثر نون ها را با فتحه بخوانید) همه حضار به احترام فرد مورد نظر بلند میشن و نطق بی ارزش شما رو قطع می کنندپ ن:بازیگر صحنه که عرصه خیال را به بازی گرفت به سوی نا کجا پر کشید +نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت20:37توسط مهدی | | روز پدر بعضی روزا می رم تو پارک می شینم بچه ها رو که بازی می کنن نگاه می کنم. دخترایی با موی طلایی و لخت* با یه وجب قد که به آدم وسوسه زندگی می دن.دلت نمی خواد یکیشون مال تو باشه بر عکس تو دلت می خواد مال یکیشون باشی،خودت، همه زندگیت. هر چند می دونی آخرش تو رو می ندازن دور و می رن پی کارشون مثه خیلی ها که قبل از این دورت انداختن مثه خیلی ها که تو دورشون انداختی.اما معمولا این شهوت غالب میشه شهوت پدر بودن...*یه چیزی تو مایه های شفت و لیس آخه دختر 3 ساله اصلن برهنه، خودتون جمع کنید به خدا قباحت دارهپ.ن: چرا روز پدر به من کادو نمی دن ای لعنت به این روزگار هر چی می خوای ملاحظه جمعیت و کنی نمی ذارنپ.ن:چه راحت همه چیز شروع شد چه سخت باقی موند چه راحت تموم شد +نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت14:48توسط مهدی | | کلاس کامپیوتر امروز رفتم کلاس کامپیوتر دوره CIW اینجوری حداقل خودم و گول می زنم که سرم گرم شده پ.ن:تصمیم دارم نیمه پر لیوان و ببینم اینجوری شاید زندگی بهتر بشه (برای همین خوشحالم که من میرم کلاس کامپیوتر به جای اینکه کلاس کامپیوتر بره تو من) پ.ن:چه ساده اراده ام که همه چیز من بود با حس نبودنت فرو ریخت +نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت18:17توسط مهدی | |
کت شلوار
ما امروز خیلی آدم مهمی شدیم و به نقطه کمال خود در روابط اجتماعی رسیدیم ما به درجه کت شلوار پوشی مشرف شدیمپ ن: ما در کشوری زندگی می کنیم که وقتی با شلوار جین و بولیز اسپرت در یک جلسه رسمی داری صحبت می کنی حتی اگه مدرک دکتری هم داشته باشی وقتی عمله ساختمان رو به رو با کت شلوار میاد تو که بگه این ماشین نیسان مال کینه (اکثر نون ها را با فتحه بخوانید) همه حضار به احترام فرد مورد نظر بلند میشن و نطق بی ارزش شما رو قطع می کنندپ ن:بازیگر صحنه که عرصه خیال را به بازی گرفت به سوی نا کجا پر کشید
+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت20:37توسط مهدی | | روز پدر بعضی روزا می رم تو پارک می شینم بچه ها رو که بازی می کنن نگاه می کنم. دخترایی با موی طلایی و لخت* با یه وجب قد که به آدم وسوسه زندگی می دن.دلت نمی خواد یکیشون مال تو باشه بر عکس تو دلت می خواد مال یکیشون باشی،خودت، همه زندگیت. هر چند می دونی آخرش تو رو می ندازن دور و می رن پی کارشون مثه خیلی ها که قبل از این دورت انداختن مثه خیلی ها که تو دورشون انداختی.اما معمولا این شهوت غالب میشه شهوت پدر بودن...*یه چیزی تو مایه های شفت و لیس آخه دختر 3 ساله اصلن برهنه، خودتون جمع کنید به خدا قباحت دارهپ.ن: چرا روز پدر به من کادو نمی دن ای لعنت به این روزگار هر چی می خوای ملاحظه جمعیت و کنی نمی ذارنپ.ن:چه راحت همه چیز شروع شد چه سخت باقی موند چه راحت تموم شد +نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت14:48توسط مهدی | | کلاس کامپیوتر امروز رفتم کلاس کامپیوتر دوره CIW اینجوری حداقل خودم و گول می زنم که سرم گرم شده پ.ن:تصمیم دارم نیمه پر لیوان و ببینم اینجوری شاید زندگی بهتر بشه (برای همین خوشحالم که من میرم کلاس کامپیوتر به جای اینکه کلاس کامپیوتر بره تو من) پ.ن:چه ساده اراده ام که همه چیز من بود با حس نبودنت فرو ریخت +نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت18:17توسط مهدی | |
روز پدر
بعضی روزا می رم تو پارک می شینم بچه ها رو که بازی می کنن نگاه می کنم. دخترایی با موی طلایی و لخت* با یه وجب قد که به آدم وسوسه زندگی می دن.دلت نمی خواد یکیشون مال تو باشه بر عکس تو دلت می خواد مال یکیشون باشی،خودت، همه زندگیت. هر چند می دونی آخرش تو رو می ندازن دور و می رن پی کارشون مثه خیلی ها که قبل از این دورت انداختن مثه خیلی ها که تو دورشون انداختی.اما معمولا این شهوت غالب میشه شهوت پدر بودن...*یه چیزی تو مایه های شفت و لیس آخه دختر 3 ساله اصلن برهنه، خودتون جمع کنید به خدا قباحت دارهپ.ن: چرا روز پدر به من کادو نمی دن ای لعنت به این روزگار هر چی می خوای ملاحظه جمعیت و کنی نمی ذارنپ.ن:چه راحت همه چیز شروع شد چه سخت باقی موند چه راحت تموم شد
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت14:48توسط مهدی | | کلاس کامپیوتر امروز رفتم کلاس کامپیوتر دوره CIW اینجوری حداقل خودم و گول می زنم که سرم گرم شده پ.ن:تصمیم دارم نیمه پر لیوان و ببینم اینجوری شاید زندگی بهتر بشه (برای همین خوشحالم که من میرم کلاس کامپیوتر به جای اینکه کلاس کامپیوتر بره تو من) پ.ن:چه ساده اراده ام که همه چیز من بود با حس نبودنت فرو ریخت +نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت18:17توسط مهدی | |
کلاس کامپیوتر
امروز رفتم کلاس کامپیوتر دوره CIW اینجوری حداقل خودم و گول می زنم که سرم گرم شده پ.ن:تصمیم دارم نیمه پر لیوان و ببینم اینجوری شاید زندگی بهتر بشه (برای همین خوشحالم که من میرم کلاس کامپیوتر به جای اینکه کلاس کامپیوتر بره تو من) پ.ن:چه ساده اراده ام که همه چیز من بود با حس نبودنت فرو ریخت
+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت18:17توسط مهدی | |
جام اگر بشکست؟!!ساز اگر بگسست؟!شعر اگر دیگر به دل ننشست ....؟!!!
صفرمطلق گذشت زمان من را هم خاطره کرد قالب های نایت اسکین آمار